سرخگون

 هشدار: اگر تحمل داستانهای دلهره آور را ندارید، این مطلب را نخوانید!

 صدای جیغ گربه‌ای به ناگهان او را از خواب پراند. سرش را از روی بالش کمی بلند کرده و رو به عقب چرخاند. تلاش کرد تا شاید بتواند از آن پنجره‌ی کهنه و پوسیده‌ی چوبی که تقریباً تا پایین دیوار می‌رسید، نگاهی به درون باغ بی‌اندازد.

آن بیرون، چراغی بر روی یک تیر چوبی در وسط فاصله‌ی میان مرز درختان و دواتاقی، نصب شده بود، اما تنها تا مرز درختان باغ را روشن می‌نمود که حتی بیست متر هم نمی‌شد. نورِ چراغ، سایه‌روشن ترسناکی را تا بالای درختان ایجاد می‌کرد و باعث می‌شد تا سایه‌ی خودِ درختان بر روی هم بی‌اُفتد و در آن تاریکی قیراندود دیگر امکان نداشت بتوان چیزی را در لابلای درختان دید.

زیر لب غرغری کرد: «خدا بگم چکارتون کنه! نصف شبی... نمی‌ذارن کپه‌ی مرگمو بذارم!» سپس دوباره سرش را در بالش فرو بُرد و پتوی نازکش را تا بالای سرش کشید. صدای جیغ آن گربه دوباره، و این بار بلندتر، از درونِ باغ به گوشش رسید.

ابتدا گمان کرد که نباید دعوای گربه‌ها بر سرِ قلمرو زیاد طول بکشد اما اینطور نشد. خُرخُرهای وحشتناک، بنظر می‌رسید چندان با آن دواتاقی کنار باغ فاصله‌ای نداشته باشد. سپس باز هم جیغ‌های پیوسته‌ای که مو را بر تنِ او راست می‌کردند را شنید.

بر روی تخت آهنی کهنه‌اش نشست. قیافه‌اش بگونه‌ای شده بود که انگار دارد شرایط را سبُک سنگین می‌کند که آیا باید مرتکب قتل شود یا نه! نورِ کمرنگ چراغِ بیرون، از پنجره به داخل می‌تابید و دیوار روبرو را درست در قالب همان پنجره‌ی مُشبَک، روشن می‌کرد. جای شیشه‌های مربعی و کوچک آن تا حدی روشن دیده می‌شد و خطوط شبکه‌های چهارچوبش کاملاً تیره بنظر می‌رسید. سرش را برگرداند و باز هم سعی کرد تا از آن پنجره‌ با چهارچوب روستاییِ فیروزه‌ای‌رنگش، بیرون را ببیند، اما بی‌فایده بود: «اگه من می‌دونستم اینا دارن سرِ چی دعوا می‌کنن؟! اینهمه باغ این اطراف هست! خوب خبر مرگتون... یکی‌تون بره یه جا دیگه!»

اما ناگهان متوجه شد که تنها صدای یک گربه دارد فضا را پُر می‌کند. جیغ‌هایش بطور دلخراش و ترسناکی بلندتر شدند. پس احتمالاً یکی از آنها آنقدر قدرتمندتر بود که نیازی به جیغ کشیدن نداشت! سپس صداهایی به گوشش رسید که انگار کسی، یا چیزی، داشت آن گربه را به زمین می‌کوبید. چند بار پشت سر هم، آن حیوان بر روی زمین کوبیده شد و هر بار صدای خروج سریع هوا از بینی‌اش را شنید. چشمان پوریا ابتدا گرد شده و ابروهایش بالا پرید، اما بعد اخم کرد. بنظر نمی‌رسید که این صداها تنها بخاطر یک دعوای معمولی گربه‌ها باشد! با هر جیغی، دلش فرو می‌ریخت.

پاهایش را از روی تخت آویزان کرد و کمی به طرف پنجره‌ی دواتاقی نیم‌خیز شد. همیشه تختش را درست در کنار دیوار و جفتِ پنجره می‌گذاشت، طوریکه یک سرِ تخت به طرف پنجره باشد. بدین ترتیب، اگر در باغ اتفاقی می‌اُفتاد، می‌توانست به سرعت متوجه شود. ناگهان صدای جیغ آن گربه خفه شد، در واقع چیزی داشت گلوی حیوان بیچاره را فشار می‌داد. او دقیقاً در تلاش بود تا نفس بکشد!

نه! بی‌شک این یک دعوای معمولی نبود. گربه‌ها هیچگاه تا سر حدِ مرگ و کُشتنِ یکدیگر دعوا نمی‌کنند. همیشه آنکه ضعیف‌تر است، پا به فرار می‌گذارد و قلمرو را ترک می‌نماید. پوریا با آن پاهای بلندش از روی تخت بلند شد. اگر چراغ داخل اتاق را روشن می‌کرد، دیگر امکان نداشت بتواند بیرون را ببیند بنابراین سعی کرد تنها با نزدیک شدن به شیشه‌های پنجره چیزی را در لابلای درختان تشخیص دهد.

آن گربه خُرخُر ضعیف دیگری کرد و دیگر صدایی از او درنیامد. پوریا از شنیدنِ آن صدای خفگی که بیشتر از پذیرشِ مرگ حکایت داشت، قلبش به درد آمد و هوا را با صدای ”هیس“، از لابلای دندان‌هایش به داخل کشید، انگار که سوزنی را به قلبش فرو کرده باشند.

زیر لب و با دندان‌های به هم فشرده گفت: «یعنی گربهِه مُرد؟!» چهره‌اش را درهم کشیده بود. دلش به حال آن حیوان بیچاره می‌سوخت، «چرا با خودتون اینجوری می‌کنین آخه؟!»

سپس سرش را پایین انداخت و مانند مار، دوباره بر روی تخت فلزی‌اش خزید. بر روی پهلویش غلتید، پتو را روی سرش کشید و چشمانش را بست. تمام توانش را بکار گرفت تا دیگر به صدای خفگی آن حیوان فکر نکند، اما به راستی کارِ مشکلی بود. خوب، شاید این بار گربه‌ها تا سر حد مرگ با هم جنگیده بودند! شاید آن یکی آنقدر قوی بود که بتواند دیگری را خلاص کند!

افکار درهم و بی‌سر و ته، صحنه‌ای مُبهم از دعوای گربه‌ها را در ذهنش بازتاب می‌دادند. همانطور که چشمانش را بسته بود، به شدت اخم کرده و پلک چشمانش را به هم می‌فشرد. شاید فردا می‌توانست جسد آن گربه‌ی نگون‌بخت را در پای یکی از درختان نزدیک دواتاقی پیدا کند.

خوابش نمی‌بُرد! احتمالاً آنشب دیگر بدخواب شده و باید تا خودِ صبح با افکار در هم پیچیده‌اش مبارزه می‌کرد! به یاد آورد که گاهی باقی‌مانده‌ی غذایش را پای درختان می‌ریزد و احتمالاً همین باعث شده بود تا آن گربه‌ها با هم اینطور وحشیانه دعوا کنند. البته قلمرو نیز برای این حیوانات بسیار اهمیت داشت، تا جاییکه ممکن بود تمام سر و صورت یکدیگر را پنجه کشیده و زخمی کنند. اما آیا این امکان هم وجود داشت که بخاطر قلمرو، یکی از آنها مرگ را به رفتن ترجیح دهد؟!

در میان این افکاری که هر لحظه بیشتر اخم‌هایش را در هم فرو می‌بُرد، پوریا ناگهان احساس کرد که چیزی دارد او را آزار می‌دهد! قضیه تنها افکار به هم ریخته‌اش نبود، شب‌های زیادی بدخواب می‌شد و صدای خفه شدنِ یک گربه هم گرچه چندش‌آور بنظر می‌رسید، اما نمی‌توانست باعث شود تا او عذاب‌وجدان بگیرد! شاید بر سرِ باقی‌مانده‌ی غذای او دعوا کرده باشند... ناگهان با خود فکر کرد که برای شام کمی نان و پنیر و سبزی خورده و غذایی را پای درختان نریخته است!

پس آن حیوانات ابله تنها بر سرِ قلمرو دعوا کرده بودند؟! باز هم افکارش منحرف شد. چشمانش را زیر پتو باز کرد و نفس عمیقی کشید. زیر لب گفت: «یعنی امشب دیگه بدبخت شدم رفت! حالا دیگه مگه خوابم می‌بره؟!» پتو را از روی سرش کنار زد و روی کمر غلت زد، صدای جیرجیر تخت آهنی باز هم درآمد که بیشتر شبیه ناله بود. به سقف خیره شد، اما در واقع داشت در ذهنش به ناکجاها نگاه می‌کرد.

دوباره همان حس به سراغش آمد! چیزی داشت آزارش می‌داد، اما چه چیزی؟ دیگر هیچ صدایی در کار نبود، به نورِ کمرنگ چراغ روی تیر چوبی در بیرون از دواتاقی، عادت داشت و همان روشنایی کم هم باعث می‌شد تا احساس اطمینان بیشتری داشته باشد. آن تخت آهنی کهنه، چندان راحت نبود اما هیچگاه باعث نمی‌شد تا احساسِ... ناگهان متوجه شد که چه چیزی دارد آزارش می‌دهد!

همه‌جا ساکت شده بود! بیش از حد ساکت! همیشه صداهایی بودند که بیشتر نقش لالایی را برای او بازی می‌کردند. صدای جیرجیرک‌ها، واق‌واق سگ‌هایی که از دور به گوشش می‌رسید و گرچه هرگز حوصله‌ی نگهداری از حیوانات را نداشت اما از آنها متنفر هم نبود. دست‌کم گاهی باد باعث می‌شد تا صدای خش‌خش برگ‌های درختان را بشنود اما آنشب دیگر هیچ صدایی در کار نبود، انگار که کَر شده باشد!

همین چند لحظه پیش صدای ناله‌ی جیرجیر‌مانندِ تختش را شنیده بود، پس هنوز هم می‌توانست صداها را بشنود! دوباره روی تخت نشست. با هر تکانی صدای تخت آهنی بلند می‌شد...

... و ناگهان بر روی دیوار روبرویی، جاییکه همیشه به هنگام شب سایه‌ی پنجره‌ی مُشبک را می‌دید، در لابلای روشنایی چهارچوب‌های مربعی کوچک، سایه‌ی دیگری نیز اضافه شده بود!

گوش‌های تیز و بلندی داشت، سرش دست‌کم چهار برابر یک سگ بزرگ بود و بنظر می‌رسید که درست پای پنجره نشسته باشد، بدون کوچکترین حرکتی، عین مجسمه! حتی بنظر نمی‌رسید که نفَس بکشد!

برای لحظه‌ای پوریا نزدیک بود تا فریاد بزند، اما انگار دیگر نفَسش بالا نمی‌آمد، حتی احساس می‌کرد که قلبش نیز از کار اُفتاده است! با چشمانی گرد شده به سایه‌ی آن حیوان خیره مانده بود و جرأت نمی‌کرد سرش را به سمت پنجره برگردانَد. چهره‌اش درست مانند ارواح سفید شد. آن حیوان بزرگ‌جثه کمتر از یک متر پشت سرِ او، و کمی در سمْت راستش قرار داشت و تنها یک پنجره‌ی پوسیده و از ریخت اُفتاده بین آنها فاصله ایجاد می‌کرد.

تمام تنش می‌لرزید. باید خودش را جمع و جور می‌کرد و واکنشی عاقلانه نشان می‌داد. گرچه آن پنجره بسیار کهنه و قدیمی بود اما شاید باز هم می‌توانست جلوی آن حیوان درشت‌هیکل را بگیرد. شاید تنها سگ یکی از باغ‌های همسایه بود که محل نگهبانی خود را رها کرده و احتمالاً با آدم‌ها کاری نداشت. شاید این تنها سایه‌ی او بود که آنقدر بزرگ بنظر می‌رسید و خودش چندان هم بزرگ‌جثه نبود. فقط باید به آرامی نفَس می‌کشید و صدایش درنمی‌آمد! نباید او را تحریک می‌کرد. پس از چند ثانیه‌ای، خیلی آرام و کنترل‌شده، شروع به تنفس نمود. اُمیدوار بود که آن حیوان نتواند بخاطر تاریکی درون اتاق، او را ببیند.

اما حالا باید چکار می‌کرد؟ شاید می‌توانست به سرعت گوشی همراهش را از جیب لباسش که از میخی بر روی دیوار آویزان بود، بیرون کشیده و به جایی تلفن کند! تا آن حیوان بخواهد شیشه و یا حتی چهارچوب پنجره را بشکند، احتمالاً می‌توانست چاقوی بزرگی که در اتاق کناری بود را برداشته و آن حیوان را از پا دربیاورد. باید پیش از آنکه آن حیوان دست بکار شود، پیش‌دستی می‌کرد و زودتر حالت تهاجمی به خودش می‌گرفت.

ناگهان از روی حرکتِ سایه‌ی آن حیوان فهمید که انگار دارد دستش را بالا می‌آورد و ... تق‌تق‌تق!!! به شیشه زد!

خیلی آرام و منظم این کار را کرد! درست مانند یک انسان که در می‌زند تا صاحب‌خانه در را برایش باز کند! سپس با همان متانت و آرامش، سایه‌اش بگونه‌ای حرکت کرد که انگار دستش را پایین آورد و دوباره بی‌حرکت ماند.

پوریا احساس می‌کرد که قلبش دارد بیخ گلویش می‌زند. یعنی آن سگ تربیت‌شده بود؟! او درست مانند یک انسان مؤدب در زده بود! با این فکر کمی جرأت پیدا کرد و خیلی آرام سرش را به عقب چرخاند، آنقدر آرام که حدود یک دقیقه طول کشید.

حالا داشت مستقیم به آن حیوان نگاه می‌کرد. به راستی هیکل ترسناکی داشت. کاملاً سفید بود، درست مانند برف، طوریکه حتی در آن نور ضعیف چراغ روی تیر چوبی هم بسیار سفید دیده می‌شد. بدون هیچ حرکتی، با آن چشمان سرخگون و درشتش، به چشمان پوریا نگاه می‌کرد.

نگاه وحشیانه و یا خشمگینی نداشت. بیشتر بنظر می‌رسید که منتظر است تا کسی در را برایش باز کند! خیلی متین نگاه می‌کرد! در چشمانش حسی از بزرگ‌مَنِشی دیده می‌شد! پوریا احساس کرد که این حیوان زیبا و باشکوه نباید مهاجم باشد.

کمی از میزان ترسش کم شد و با خیال راحت‌تری به حیوان چشم دوخت. آن سگ بزرگ خیلی آرام سرش را بالاتر گرفت و همچنان مستقیم به چشمان پوریا نگاه کرد، انگار که می‌خواست چیزی بگوید اما خوب... او سگ بود و نمی‌توانست حرف بزند!

پوریا به آرامی تمام تنه‌اش را به طرف حیوان چرخاند و سپس از روی تخت بلند شد. چنین نژادی از سگ‌ها را هرگز تا پیش از آن ندیده بود. کمی در اطراف گردنش، موهای یال‌مانندی داشت و چشمانش گرد نبودند، بلکه بیشتر به حالت بادامی دیده می‌شدند، کاملاً قرمز، قرمز آتشین روشن، انگار که در آن شب تاریک، کسی در چشمان آن حیوان چراغ ترمز خودرو کار گذاشته بود!

چنین حیوان ویژه‌ای نمی‌توانست بدون صاحب باشد. احتمالاً صاحب خود را گُم کرده بود اما امکان نداشت بتوان یک سگ، یا شاید هم گرگی با این هیبت را در آن حوالی یافت. پوریا خیلی آرام به پنجره نزدیک شد، حالا فاصله‌ی آنها تنها چند سانتی‌متر بود. آن حیوان دوباره دستش را با متانت خاصی بالا آورده و خیلی آرام به شیشه زد: تق‌تق‌تق!

سه بار با فواصل زمانی یکسان، درست مانند یک آدم مؤدب! شکی در کار نبود. آن حیوان می‌خواست وارد دواتاقی شود! پوریا دیگر ترسی در وجودش باقی نمانده بود. آن سگ، یا گرگ، حالا هر چی، تربیت‌شده و بسیار آرام بنظر می‌رسید.

او به طرف اتاق کناری رفت. بین دو اتاق دری وجود نداشت و تنها در انتهای دیوار یک فاصله‌ی حدود یک و نیم متری را خالی گذاشته بودند. ابتدا چاقو را از روی میز کوچکی برداشت. هر چه باشد احتیاط شرط عقل بود! سپس به جلوی درِ فلزی که رو به باغ باز می‌شد، رفت. برای لحظاتی ایستاد و نفس عمیقی کشید. سپس در را باز کرد.

نیم متری به عقب پرید زیرا آن حیوان باشکوه درست پشت در نشسته بود، همانطور که همه‌ی سگ‌ها می‌نشینند. طوری به پوریا نگاه کرد که انگار از ترسیدنِ او تعجب کرده بود! خیلی آرام گام برداشت و پاهایش را بر روی کف موزائیکی دواتاقی گذاشت. پوریا چاقو را محکم در دستش گرفت با صدای نیمه‌خفه‌ای و گفت: «تو سگ آرومی هستی، نه؟!»

سگ درست جلوی پای پوریا دوباره نشست. کاملاً پیدا بود که وحشی نیست، گرچه هنوز هم جثه‌ی ترسناکی داشت. سرش تا نزدیک سینه‌ی پوریا می‌رسید و چشمانش بیش از حد درشت بودند. رنگِ سرخ‌شان هم باعث می‌شد تا بیشتر شکست‌ناپذیر جلوه کند.

پوریا کمی به خود جرأت بیشتری تزریق کرده و دستش را به آرامی به سمت سر حیوان جلو بُرد. درست مانند ابریشم، موهای نرمی داشت، طوری که باعثِ تعجبش شد. چند باری دستش را بر روی موهای آن سگ حرکت داد. پوریا متوجه شد که موها و پوست حیوان بسیار تمیز است، طوری که دیگر از آن تمیزتر امکان نداشت!

معمولاً سگ‌ها دوست دارند که کسی سرشان را نوازش نماید و ظاهراً این سگ هم، با تمام اُبهتی که داشت، از این قائده مستثنی نبود. وقتی دستش را روی سر حیوان گذاشت، آن سگ چشمان دُرشتش را بست و چنان چهره‌اش غرق لذت شد که انگار هیچ لذتی بهتر از نوازش سرش در دنیا وجود ندارد!

«اگه بدونی اولش چقدر منو ترسوندی! قلبم اُفتاد توی پاچم!» سپس سگ با حرکتی سریع‌تر، سرش را بالاتر آورده و خیلی ناگهانی دست او را لیس زد! پوریا در ابتدا کمی ترسید اما بلافاصله متوجه شد که این حیوان قصد بدی ندارد: «این یعنی ”من دست‌بوسم“ دیگه؟!» سگ نگاه دیگری به چهره‌ی پوریا انداخت، گوشه‌های چشمانش طوری تنگ شده بود که انگار داشت مؤدبانه لبخند می‌زد!

سپس به طرف اتاق کناری رفت. پوریا نیز دنبال او راه اُفتاد: «کجا می‌ری؟ حالا چجوری صاحابتو پیدا کنم؟ وایسا بینم!» دیگر نه تنها چیزی از آن احساس ترس باقی نمانده بود، که حتی کمی هم با آن حیوان دست‌آموز احساس صمیمیت می‌کرد.

سگ به کنار تخت پوریا رفته، برای لحظاتی سرش را برگردانده و نگاهی دوباره به پوریا انداخت، و بعد هم کنار همان تخت دراز کشید! خوابید!

بدون شک هیچ سگی نمی‌تواند حرف بزند اما پوریا دقیقاً حرفِ دل آن سگ را فهمید: ”خوابم میاد! تو هم بگیر بخواب!“

«اما شما سگا که شبا بیدار می‌مونین! فکر کنم نازنازی بارِت اُوردن! بعیده که به درد باغ بخوری! اینجا چکار می‌کنی؟...» اما ناگهان به یاد خُرخُرهای خفه‌ی آن گربه اُفتاد و با صدای ضعیف‌تری گفت: «نکنه اون گربهه رو... تو خفه‌ش کردی؟!»

شاید همینطور بود، یا دست‌کم بنظر می‌رسید که چنین حیوان بزرگی می‌تواند یک گربه را تا سر حد مرگ، گاز بگیرد. اما بدون شک، بسیار تربیت‌شده بود. پوریا با آن پاهای بلندش از روی آن سگ رد شده و روی تختش به حالت نشسته درآمد. پتو را تا روی پاهایش انداخت و نگاهی به آن حیوان انداخت.

درست مانند همه‌ی سگ‌ها، روی شکم دراز کشیده و سرش را به آن طرف چرخانده بود. چانه‌اش درست روی دستانش قرار داشت. زیر لب گفت: «تو چرا بوی سگ نمی‌دی؟ فکر کنم خیلی بهت می‌رسیدن و همش جات توی حموم بوده، نه؟!» گوش‌های نوک‌تیز و بلند حیوان کمی تکان خوردند و سپس نفس عمیقی کشید که با صدای ضعیف جریان هوا از بینی‌اش نیز همراه بود.

«درسته که عین ابریشم سفید و نرمی، اما اِسمت رو ”سرخگون“ می‌ذارم. به چشات میاد. خیلی ترسناکَن! بقیه‌ت بیشتر سوسولی و شیکه!» سپس در حالیکه داشت دراز می‌کشید تا سرش را روی بالش گذاشته و پتو را بطور کامل روی خودش بکشد، با نفس سنگینی ادامه داد: «ولی آخرش صاحابِت میاد دنبالت. با این هیکلی هم که داری لابُد غذا زیاد می‌خوری! خرج غذات رو از کجا بیارم؟! یجوری صاحابت رو پیدا می‌کنم و باید پَسِت بدم.»

 

طبق عادت پتو را تا بالای سرش کشید و او هم نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت: «کاش می‌شد نگهت دارم! خیلی خوشگلی! باید سگ گرونی باشی!» و سپس با خیالی آسوده‌تر از همیشه خوابید، انگار که آن شب یک نگهبان قوی‌هیکل داشت از او مراقبت می‌کرد.

ادامه داستان در آینده!